
من به مردی وفا نمودم او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
بجز آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبک سر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهرغم به جانش کرد؟
اگر از شهد آتشین لب من
بوسه ای کرد و شد سرمست
حسرتم نیست زانکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون بتن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
باز هم می توان به گیسویم
چنگی ازروی عشق ومستی زد
باز هم میتوان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهی است بحر آلامش
زآنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت واضطراب وماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد
او که از من بریدو ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را!!!
|